|
|
|
|
|
انتظار روح سردی به من داد از عشق شاید این قسمت بود که نباشی هرگز در، طنین سر میداد نفسم می خشکید میگشودم در را باد پشت در بود شاید این قسمت بود
در حیاط خانه سایه ای میدیدم میدویدم سوی آن مرغکی آنجا بود شاید این قسمت بود
از اتاقی خاموش هق هقی می آمد تا رسیدم به اتاق آسمان گریان شد شاید این قسمت بود
در هجوم باران رنگ گیسویم رفت قصه ها پایان شد شاید این قسمت بود که نیایی هرگز که نباشی هرگز
تو که بلد نیستی مجبوری شعر بگی(با خودم بودم) ولی خداوکیلی از یاس منگولا بهتر نبود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:34 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست صمیمیم یه تکه کلام خیلی جالب داره .همیشه میخوام
ازش بپرسم که اینو از کجا یاد گرفتی ولی یادم میره. هر کی که یه کار خلافی ازش سر میزنه دوستم فوری میگه واه واه این به چه گوری بخوابه. ما همیشه از دانشگاه که بر میگردیم سر یکی از خیابونا میایستیم منتظر ماشین.اتفاقا اون خیابون یه جورایی پاتوق اونجور دختراست یا هرکی که میخواد اتو سوار شه البته ما بعدا فهمیدیم.ما همیشه حدود یک ساعت منتظر تاکسی می ایستیم و هر ماشینی که فکرشو بکنید غیر از تاکسی جلوی ما می ایسته .یه موقع ها ۵ـ۶ تا ماشین پشت سر هم ردیف میشن .هر پسری هم که میادو بوق میزنه دوستم میگه اینا به چه گوری بخوابن.یادمه یه بار چند تا ماشین آخرین مدل پشت سر هم ایستاده بودن .یه پیکان قراضه هم جلوتر از همه ایستاده بود. دوستم میگفت این یکی دیگه چه اعتماد به نفسی داره.البته بعضی از آقایون هم لطف میکنن از همون دانشگاه مارو تا دم در خونه همراهی میکنن.( آخی چه قدر مهربون) اونوقت بیاید بگید پسرا ناموس سرشون نمیشه.
خب دیگه این از مزیتهای شهرهای کوچیکه دیگه البته یه خوبی هم داره اونم اینکه همیشه چند تا بادیگارد دنبالمون هست. یکی از یکی با کلاس تر
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:53 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهادهعالم هستی را بنمای روی و از دل من بستان شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ی نا چیزی عاصی شود به غیر تو روی آرد راضی مشو که سیل سرشکش را در پای جام باده فرو بارد
دل نیست این دلی که به من دادی در خون طپیده آه رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ بندی دگر دوباره به پایم نیفکند
اینم مال کسانیکه میگن شعرای فروغ همش زشته همش هم زشت نیست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:7 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی گفت: دیشب بود زنم
بر سر میز شام در خانه تلفن کرد بهر او ناگاه آشنایی به نام پروانه همسرم رفت بر سر تلفن قصه آغاز کردو افسانه گرم در گفتگو شدند دو زن آن دو پرحرف آن دو پر چانه تا به پایان رسید صحبت او شام او شد بدل به صبحانه
از کتاب بچه ها برق آمده |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:3 توسط
|
|
||