تبليغاتX
دوشیزه -
غروب له له میزد

همچون کودکان تب دار ولگرد

میشنیدم

بچه های کوچه میگفتند:

هوا هوای عاشق شدن است

اعتنا نمی کردم به حرفهاشان

میگذشتم

پشت دیوار شرقی

 به کوچه ای رسیدم

که هوایش تلخ بود

روی گلیم زرد کوچه قدم زدم

برگ زیر پای من سینه اش را صاف می کردو ساکت میشد

هر برگی به من میرسید سخنی داشت

ولی من زیر پا لهش می کردم

یادم آمد من هم تا آمدم حرفی بزنم زیر پایش له شدم

برگشتنه میشنیدم

بچه های کوچه می گفتند :

هوا هوای عاشق شدن است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:15  توسط   |