|
|
|
|
|
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشک های دیده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم که گم شوم چو یکی قطره ی اشک گرم در لا به لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بیخبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
یه جای دیگه یه شاعر دیگه گفته: تف به مرامت عوضی از سرتم زیادیم یادمه موقعی که این شعرو گوش دادم خیلی حال کردم .از اون روز تا حالا هم شده تکه کلامم . همش تو خونه راه میرمو میگم: تف به مرامت عوضی .....................
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:37 توسط
|
|
||