تبليغاتX
دوشیزه - عجب مردهایی پیدا میشنا
پاسبان مردی به راهی دیدو گفتا :کیستی؟

گفت :فردی بیخیال و فارغ و آزاده ام

گفت: از بهر چه میرقصی و بشکن میزنی؟

گفت:چون دارای شورو شوق فوق العاده ام

گفت: خیلی شاد هستی باده لابد خورده ای

گفت: هم از باده خور بیزارو هم از باده ام

گفت: از جام وصال نازنینی سرخوشی؟

گفت: از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام

گفت: پس شاید قماری کرده پولی برده ای

گفت:من در راه بردو باخت پا ننهاده ام

گفت: آخر هیچ سرگرمی نداری روزو شب؟

گفت: سرگرم نماز و سبحه و سجاده ام

گفت: لابدثروتی داری و دلشادی به پول؟

  گفت: من مستضعف و مسکین مادر زاده ام

گفت: گویا کارمند ساده ای یا کارگر؟

گفت: بیکارم ولی از بهر کار آماده ام

گفت : بیکاری و بی پولی پس این شادی ز چیست؟

گفت: یک زن داشتم اینک طلاقش داده ام

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:0  توسط   |