|
|
|
|
|
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهادهعالم هستی را بنمای روی و از دل من بستان شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ی نا چیزی عاصی شود به غیر تو روی آرد راضی مشو که سیل سرشکش را در پای جام باده فرو بارد
دل نیست این دلی که به من دادی در خون طپیده آه رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ بندی دگر دوباره به پایم نیفکند
اینم مال کسانیکه میگن شعرای فروغ همش زشته همش هم زشت نیست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:7 توسط
|
|
||