|
|
|
|
|
انتظار روح سردی به من داد از عشق شاید این قسمت بود که نباشی هرگز در، طنین سر میداد نفسم می خشکید میگشودم در را باد پشت در بود شاید این قسمت بود
در حیاط خانه سایه ای میدیدم میدویدم سوی آن مرغکی آنجا بود شاید این قسمت بود
از اتاقی خاموش هق هقی می آمد تا رسیدم به اتاق آسمان گریان شد شاید این قسمت بود
در هجوم باران رنگ گیسویم رفت قصه ها پایان شد شاید این قسمت بود که نیایی هرگز که نباشی هرگز
تو که بلد نیستی مجبوری شعر بگی(با خودم بودم) ولی خداوکیلی از یاس منگولا بهتر نبود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:34 توسط
|
|
||