|
|
|
|
|
دور فلکه ی وسط شهر سرگردون دنبالت گشتم
همون جایی که همیشه می ایستادی. میخواستم یه چیزی ازت بگیرم.آخه دیروز که با هم رو صندلی پارک نشسته بودیم از بس که حرفای قشنگ زدی حواسم پرت شدو یه چیزیو رو صندلی پارک جا گذاشتم.گفتم شاید تو برداشته باشی.بالاخره با کلی سختی پیدات کردم.سراغ قلبی رو که جا گذاشته بودم رو ازت گرفتم.تو هم نیشخندی زدی و گفتی .من برش نداشتم.حتما هنوز رو صندلی.زودتر برو برش دار تا باد نبردتش.شاید یه روزی بخوای بازم اونو زورکی به یکی بدیش. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 1:21 توسط
|
|
||